Dienstag, Dezember 28, 2010

قوجالیق - رقیه علیقلیان

دوراندا آیاغا نئچه سس گلیر
قیچلاریم دا دئییر من قوجالمیشام
تئللریم آغاریب اوستون اؤرتورم
قاشلاریم دا دئییر من قوجالمیشام
*
آل دونو اینیمه گئیمک یاراشماز
قاشیمین دویونون هر گولوش آشماز
یورولموش قیچلاریم یوققوشدان اشماز
دوروشومدا دئییر من قوجالمیشام
*
الیمده دو.زوم یوخ قولوم تیتره ییر
یاخینلار گؤزومه اوزاق تک گلیر
بیر آسقیرماق منیم جانیمی سیلکه لیر
باخیشلاریم دا دئییر من قوجالمیشام
*
گؤزله ریم باخاندا ، باشیم ترپه نیر
ایچیمدن هر نفس چوخ چتین گلیر
گؤزومده کی گؤزلوک ، گورو گؤسته ریر
باخیشلاریمدا دییر من قوجالمیشام
*
جانیم آغریسیندان یوخوم آپارمیر
دونن یئدیکلریم یادیمدا قالمیر
اللریم اود توتور آیاغیم یانیر
یاتیشلاریم دا دئییر من قوجالمیشام
*
داغلاردا قوجالار قیش گلن زامان
قاردان باشی اوسته کوش گلن زامان
حسرتله قوجالیق توس گلن زامان
گولوشلریم ده دئییر ، من قوجالمیشام
*
*
پیری
از جا که بلند می شوم صداهائی می شنوم
پاهایم می گویند ، پیر شده ام
موهایم سفید شده ، می پوشانمش
ابروهایم می گویند پیر شده ام
*
پیراهن قرمز دیگر برازنده ام نیست
هر خنده ای چین ابروهایم را باز نمی کند
پاهای خسته ام از راه ناهموار نمی گذرد
ایستادن هایم هم می گوید ، پیر شده ام
*
دستهایم توان ندارند بازوهایم می لرزند
نزدیک ها به چشمم دور دیده می شوند
یک عسطه جانم را می لرزاند
راه رفتنم هم می گوید ، پیر شده ام
*
وقتی چشمانم نگاه می کنند سرم تکان می خورد
نفسم سخت بیرون می آید
عینک بر چشمم گور را نشان می دهد
نگاه هایم هم می گویند ، پیر شده ام
*
از درد تن و بدنم خواب از سرم می پرد
آنچه که دیروز خورده ام از یادم می رود
دستانم آتش می گیرد و پاهایم می سوزد
خوابهایم هم می گویند ، پیر شده ام
*
کوهها هم هنگام زمستان پیر می شوند
هنگامی که برف بر سرش می بارد
هنگامی که پیری همراه با حسرت سر می رسد
خنده هایم هم می گویند پیر شده ام
*

Freitag, Dezember 10, 2010

گیدییوروم - عاشق محزونی شریف

Gidiyorom - Mahzuni Sharif
Kader böyle imiş böyle yazılmış
Gidiyorum kara gözlüm ağlama
Mezarımız gurbet ele kazılmış
Gidiyorum dudu dilim ağlama
Gidiyorum dudu dilim ağlama
oy oyAğlama oy oy, ağlama oy oy, ağlama oy oy
*
Ceylan bakışını üzme boşuna
Kurbanlar olayım gözün yaşına
Keder yakışmıyor hilal kaşına
Gidiyorum kara gözlüm ağlama
Gidiyorum dudu dilim ağlama
oy oyAğlama oy oy, ağlama oy oy, ağlama oy oy
*
Emanet eyledim emli kuzumu
Arkalarda koyma benim gözümü
Getir ver çalayım kırık sazımı
Gidiyorum kara gözlüm ağlama
Gidiyorum dudu dilim ağlama
oy oyAğlama oy oy, ağlama oy oy, ağlama oy oy
*
Mahzuni Şerif 'im yollar göründü
Garip başım dertten derde büründü
Fadime'm duvağın yerde süründü
Gidiyorum kara gözlüm ağlama
*
تقدیر چنین بود چنین نوشته
می روم ، چشم سیاهم گریه نکن
مزارمان بر دیار غربت کنده شده
می روم طوطی زبانم گریه نکن
*
بیهوده چشمان آهویت را غمگین نکن
قربان اشک چشمانت شوم
غم برازنده ابروان هلالت نیست
می روم چشم سیاهم گریه نکن
می روم طوطی زبانم گریه نکن
*
ایمیلم را پیشت امانت می گذارم
چشمم را پشت سرم نگذار
ساز شکسته ام بیار که بزنم
می روم چشم سیاهم گریه نکن
می روم طوطی زبانم گریه نکن
*
محزونی شریفم راه بر من دیده شد
سر غریبم از دردی به دردی دیگر گرفتار شد
چارقد فاطمه ام روی زمین کشیده شد
من می روم سیاه چششم گریه نکن
من می روم طوطی زبانم گریه نکن
*
شاعر : عاشق محزونی شریف
*
کادر : قدر ، تقدیر
بویله : بئله ، اینچنین
گیدییوروم : گئدیرم ، می روم
غربت ائل : دیار غربت
دودو : طوطی
آرکالاردا : دالی دا ، پشت سر( منظور در انتظار و نگران )
چالاییم : چالیم ، بزنم
*

Mittwoch, Dezember 08, 2010

بایاتی لار - ده ده کاتب

گؤیرچین گؤیده گزر
هامی بیر یولدا گزر
عزرائیل اجل جامین
دولدوروب الده گزر
*
عزیزیم یار گولنده
بوداقدا یار گولنده
دونیالار منیم اولار
اوزومه یار گولنده
*
عزیزیم آجی دیللر
آجیسین آجی دیللر
دوسلاری دشمن ائیلر
آجیشسین آجی دیللر
*
عزیزیم دارا دوشدو
پروانه نارا دوشدو
هاردا بیر غنچه واردیر
قسمتی خارا دوشدو
*
کبوتر در آسمان پرواز می کند
همه از یک مسیر می گذرند
عزرائیل جام اجل را
پر کرده در دستش می گذرد
*
عزیزیم وقتی یار می خندد
در این کوه یار می خندد
دنیا مال من می شود
وقتی یار بر من لبنخند می زند
*
عزیزیم زبان تلخ
یسوزد زبان تلخ
دوستان را دشمن می کند
الهی بسوزد زبان تلخ
*
عزیزم به تنگنا افتاد
پروانه بر آتش افتاد
هر جا غنچه ای شکفته
قسمتش به خار افتاد
*
حاج عبدالرحمن طیار معروف به ده ده کاتب
*

بیر بایاتی - ده ده کاتب

عزیزیم بیر آللاهی
چاغیررام بیر آللاهی
ظالیمین چوخ شئیی وار
مظلومون بیر آللاهی
*
عزیزم تنها خدا را
صدا می کنم تنها خدا را
ظالم همه چی دارد
مظلوم فقط خدا را
*
اشعار زیبای ده ده کاتب در وبلاک
*

Freitag, Dezember 03, 2010

قیسسا سؤز - ساناز شهابی

1 - گؤز یاشلاریم
آخمایین
کیمسه یولونوزو گؤزله میر
*
اشکهایم
سرازیر نشوید
کسی چشم براهتان نیست
*
2 - سئوگی آیاغیما باتان بیر شوشه یدی
گؤینه ییر یئری هله ده 

*
3 - کوچه لره سو سه پمیشم
گلنده زیغا باتاسان


4 - قفسده کی قوشا آغلاییم
یوخسا قوش سوز قفسه!
*
به حال پرنده ای که گرفتار قفس است بگریم
یا به حال قفسی که بدون پرنده است؟

قیسسا سؤز - ساناز شهابی

کئشکه سارای اولایدیم
سئل لر ایله قاچایدیم
نه سئل وار
نه خان چوبانیم
کسیلیب دیر آمانیم
*
ای کاش سارا بودم و
همراه سیل ها می گریختم
نه سیل هست و نه خان چوپانم
آرامشم گریخته
*

حقوق زن و مرد - عالم تاج قائم مقامی - ژاله

 مرد اگر مجنون شود از شور عشق زن، رَواست
زان که او مَردَست و کارش برتر از چون و چراست
لیک اگر اندک هوایی در سر زن راه یافت،
قتل او شرعاً هم اَر جایز نشد، عُرفاً رَواست
1بر برادر، بر پدر، بر شوست رَجم‌‌ او از آنک
عشق دختر، عشق زن، بر مردِ نامحرم خطاست
همسر یاران رها کن، زن‌برادر، زن‌پدر
مرد را شاید، وَرَش فرمان حرمت ز انبیاست
لیک زن گر یک نظر بر شوهر خواهر فِکَند،
خون او در مذهبِ مردانِ غیرت‌وَر، هَباست
کار‌‌‌ بد، بد باشد اما بهر زن، کز بهر مرد،
زشت، زیبا، ناروا جایز، خطاکاری سزاست
کار مردان را قیاس از خویشتن ای زن! مگیر
در نوشتن، شیر شیر و در نیستان، اژدهاست 2
ز اتحادِ جانِ زن‌های خدا، گفتار نیست
بُس سخن‌ها ز اتحادِ جانِ مردانِ خداست 3
نیست زن در کار بد بی‌باک، وَر خود علتش،
ترس شو یا باس دین، یا نقش عفت یا حیاست 4
لیک مرد از کار بد، نه شرم دارد، نه هراس
زان‌که خودخواهیش حاکم، شهوتش فرمانرواست
مرد پندارد که میل زن فزون از اوست، لیک
اتهامش بی‌اساس و ادعایش نابجاست
بشنو از من، جنس زن را زن شناسد، مرد نه
وانچه می‌بندند بر زن، اتهامی ناسزاست
مرد غیرت دارد و بر طبع مردان غیور،
سخت باشد گر زنش چون ماهِ نو، ابرو نماست
آن‌که زن را، «بچه‌ها» یا «خانه‌ی ما» داده نام،
چون توانَد دید کان عورت به مردی آشناست؟
خاص مردان است این حق‌های از مذهب جدا
مذهب ما گرچه اکنون در کفِ زورآزماست،
این کتاب آسمانی، وین تو، آخر شرم دار!
این تو، این آیین اسلام، آن‌چه می‌گویی، کجاست؟
کِی خدا پروانه‌ی بیداد را توشیح کرد؟
کِی پیمبر جنس زن را این‌چنین بیچاره خواست؟
گر محمد بود، جنّت را به زیر پای زن،
هِشت و با این گفته، مقداری ز جنس مرد کاست
گر پیمبر بود، زن را هم‌طراز مرد گفت
وی بسا حق‌ها که او را داد و اکنون زیر پاست
خود طلاق ما به دستِ توست، اما آن طلاق،
گر ز دین، داری خبر، مردودِ ذاتِ کبریاست
آیتِ «مَثنی ثُلاث» اَر هست و «اَن خِفتُم» ز پی 5
آیتِ «لَن تستَطیعوا» نیز فرمان خداست 6
چون تواند مرد، عادل زیست با زن‌های خویش؟
کاین یکی زشت است و پیر، آن یک، جوان و دلرباست
آیتِ «مَثنی ثُلاث» اَر جُزئی از حق‌های توست،
آیتِ «لَن تَستَطیعوا» نیز از حق‌های ماست
رُو بدین فرمان نظر کن، تا بدانی کان جواز،
تابع امری محال است اَر تو را عقل و دَهاست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1
ـ رَجم: سنگسار، سنگباران
..
2اشاره به شعر مولوی بلخی است:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن، شیر شیر
..
هم اشاره به شعر مولای روم است:
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد، جان‌های مردان خداست
..
باس: وحشت
..
(سوره‌ی نساء آیه‌ی 3): دو یا سه یا چهار زن بر تو مباح است، اما اگر بترسی که قادر بر اجرای عدالت میان آن‌ها نباشی، پس به یک زن قانع باش.
..
(سوره‌ی نساء، آیه‌ی 129): محققاً نمی‌توانی بین زنان خود عدالت به‌کاربندی، گو این‌که بر آن حریص باشی