Samstag, Oktober 23, 2010

ساری کؤینک - عاشق علی عسگر

جیلوه لنیب نه دورموسان کارشیمدا
اولوم سنه قوربان آی ساری کؤینک
دویماق اولمور عشوه سیندن نازیندان
فره کهکلیک کیمی خوش آوازیندان
ملک سن چیخمیسان جنت باغیندان
یئل ووروب روبندی آچیب اوزوندن
ائله بیلدیم دوغدی گون آی اوزوندن
اگر قدم قویوب بیر بیزه گلسن
یئرین وار گؤزوم اوسته ساری کؤینک
اؤزوم سنه قوربان آی ساری کؤینک
آی قیز چؤله چیخما سنی گؤره رلر
یاخانداکی قیزیل گولو دره رلر
سنی بیزیم ائوه گلین وئره رلر
آنان سنه قوربان آی ساری کؤینک
اؤزوم سنه قوربان ای ساری کؤینک
گؤزل سن تعریفین دوشوب ماحالا
سنی گؤرن دوشوب لاپ حالدان – حالا
تر غنچه لب لرین یاناغین لالا
چکیلیب قاشلارین یای ساری کؤینک
اؤزوم سنه قوربان آسی ساری کؤینک
گردنه یاراشیر قیزیل حمایل
گؤره نین عاغلینی ائدیبدی زاییل
حسرتین چکنلر اولوبدو سائیل
آنان سنه قوربان آی ساری کؤینک
اؤزوم سنه قوربان آی ساری کؤینک
طوطی دیللی سرو بویلو سونادی
یوخدور مرحمتی بو سلطنتی
گؤندر گلسین علی عسگرین خلعتی
ائیله مه امه یی زای ساری کؤینک
جانیم سنه قوربان ای ساری کؤینک
*
پیراهن زرد
چه ارایش کرده و روبرویم ایستادی
الهی که قربانت شوم ای پیراهن زرد
از عشوه و نازت سیر نمی شوم
از آواز خوش کبک مانندت
فرشته ای و از باغ بهشت آمده ای
باد نقاب را از چهراه ات کنار زد
فکر کردم که مهتاب و آفتاب از چهره ات تابید
اگر قدم رنجه کنی و به خانه مان بیائی
روی تخم چشممان جا داری
الهی که خودم فدات بشم آی پیراهن زرد
ای دختر بیرون نرو که می بینندت
گل سرخ یقه ات را می چینند
تو را به خانه ما عروس می برند
الهی که مادرت فدات بشه آی پیراهن زرد
الهی که خودم فدات بشم آی پیراهن زرد
بر گردنت گردنبند طلا برازنده است
عقل هر بیینده را از بین برده
در حسرت تو خیلی ها سائل شده اند
و بر در خانه ها گدائب مب کنند ای پیراهن زرد
الهی که خودم فدات بشم پیراهن زرد
سونای طوطی زبان و سرو قد است
با این سلطانی مرحمتی ندارد
خلعت علی عسگر را بفرست
زحمت اش را هدر نده ای پیراهن زرد
الهی که من فدات بشم ای پیراهن زرد
*

Freitag, Oktober 08, 2010

بیر یانیقلی سئوگی روایتی - یک حکایت دلخراش عشق

بیر یانیقلی سئوگی روایتی بیریمجی و ایکیمینجی بؤلوم

گوش کنید ای جماعت - من حرف بزنم نهایت
این عالم محبت - موجب غم و غصه خیلی ها شده
من نیز عذاب کشیده ام – خیلی اضطراب کشیده ام
از چه کسی خوشم آمده – چه ها بر سرم آمده
در حالی که اشک در چشمان حلقه زده – به شما تعریف می کنم
بعد از آن یار – آن یار بی وفا
بها خودم عهد بستم که دیگر عاشق نشوم – تنها زندگی کردم
خیلی وقت گذشت – چند صباحی گذشت
دختری را دیدم – و عهدم را فراموش کردم
این دختر عجب زیباست- عشق او مرا طلب می کند
فکر کردم به کمکم می آید – و تسلای دردم می شود
دنبالش افتادم – تا از او کلمه ای بشنوم
دلم خیلی بی طاقت شد- گویا زهره چاک شدم
هر وقت او به مدرسه می رفت – دنبالش می رفتم
خیلی قسم اش دادم – آخر سر یک زمان
صدای نازک اش را درآورد – و حرف خودش را زد
به سن و سالم نگاه نکن – سرم خیلی بلاها کشیده
خیلی عمر کرده ام – خیلی ناحقی دیده ام
حالا به یک آدمی – به پسری که نمی شناسم
چگونه دوستت دارم بگویم؟ - چگونه اعتماد کنم
خودت خوب فکر کن –مرا درک کن
حرفش را زد- و با نازک کردن چشمها
گفت همین قدر والسلام – به راهش ادامه داد
همانجا خشکم زد – به فکر و خیال فرو رفتم
فکر کردم راست می گوید – حرف بجه می گوید
دیگر دنبالش نروم – زیاد اذیتش نکنم
قسمتم هر کجا باشد – محبت حقیقی ام
پیش رویم خواهد آمد – جوابم را خواهد داد
بعد از آن هر شب – نمی دانستم چگونه بخوابم
خیال آن جانان – حسن جمالش
هر لحظه جلوی چشمانم بود – راحتم نمی گذاشت
یک روز صبح بی طاقت شدم – از جایم بلند شدم
گفم به دیدارش بروم – و به او بگویم که عاشقت هستم
دیدم که از دوردست می آید – دست و پایم را گم کردم
کم مانده بود از حال بروم – خواستم به او نزدیک شوم
خودش به من نزدیک شد – و اینچنین گفت
می بینم که عاشق شدی – خودت را اسیر عشق کردی
اگر دست از سرم برنمی داری- فقط یک شرط با تو دارم
تنها دو دوست شویم – این طوری می توانم کمکت کنم
اگر دوست داری بله بگو – فکر کن و تصمیم ات را بگیر
دوست نداری خداحافظ – برو خدا کمکت باشد
آخر علاجم چه بود – محتاج عشقش بودم
خیلی فکر کردم – آخر سر راضی شدم
این دوستی و مهربانی – مرا تغییر داد
بعدها زندگی ام را – حال و احوال غم انگیزم را
به آن یار جانی تعریف کردم – او نیز با دلی جگرسوز تعریف کرد
گفت عشق و محبت – به من اذیتی نکرده
عاشق نشدم و کسی عاشقم نشد – عشق چیشت نفهمیدم
اما سیاه بختم – بیچاره تر از توام
پرسیدم که دردت چیست – این جواب را داد
قسمت می دهم – اگر حرمتی بر من داری
از من هیچ نپرس- دیگر در این باره صحبت نکن
این حرف را تمام کنیم – مرا به زحمت نیانداز
این حرفها را شنیدم – همانطور که او می خواست کردم
در این مورد – دیگر سوالی از او نکردم
هر شب به هم زنگ می زدیم – هر وقت دلمان تنگ می شد همدیگر را می دیدیم
لذت زندگی را – این دنیای فانی را
احساس می کردیم و می دیدیم – چه لذت بخش زندگی می کردیم
وقتی رسید – که همه چیز عوض شد
یک روز هنگام عصر – داغ بر دلم کشیدم
آخر هر چیز را دیدم- تلفن زنگ زد
فکر کردم دلدارم است – همان یار جانانم است
گوشی را فوری برداشتم – دست و پایم را گم کردم
صدا صدای کسی دیگر بود – صدای دوست اش بود
ببینید چه ها گفت – دلم سوخت و آتش گرفت
دلبری که عاشقش بودی – درد سراپایش را گرفته بود
قلبش بیمار بود – و کمکی نداشت
قراری که پزشک گذاشته بود – دیروز تمام شد
شب خوابید و – صبح بیدار نشد
در حالی که عاشقت بود- به مرگ زود رس اش نیز آگاه بود
اجل او را برد – آن دلبری را که دوستش داشتی
دیگر زنده نیست – این را فراموش نکن
اول باور نکردم – حرفهایش را جدی نگرفتم
اما او گفت – فردا مراسم دفن است
اگر می خواهی بیایی – واقعیت را ببینی
فردا ساعت دو – جائی که من می گویم
به آن محله می آیی – به آن قبرستان
دلدارت با کفن سفید – به منزل آخرت خواهد رفت
شب نتوانستم بخوابم – آخر چرا من نمردم
خدا او مرد و رفت – خدایا او از جلو چشمم رفت
روز بعد رفتم – به همان مکانی که آن دختر گفت
مردم می گریستند – عقل آدمی ضایع می شد
مراسم خاک سپاری بود – چه کسی داخل قبر می رفت
عمر و زندگی من – جان و معنویات من
رفت و دلم را با خود برد – مراسم دفن که تمام شد
مردم پراکنده شدند – هر کدام به طرفی رفتند
آنجا تنها ماندم – لبریز از درد و غم
بر مزارش زانو زدم – از چشمانم خون باریدم
با او خداحافظی کردم – با یار وفادارم
مرگ بی امان آمد – بی موقع آمد
تو را از من گرفت – خدایا آن روزهای خوشمان چه شد
هر لحظه شادمان بود – او خیلی مهربان بود
یک موقع دستم را گرفتی- حالا خاموش خوابیدی
دلدار زیبارویم خداحافظ – سر و صدائی از تو نیست
این نامیق بیچاره – عاشق هر کی که می شه
سرنوشت اش را – دوباره از نو دید
حالا دیگر با دلی زخمی – این هم حکایتی دیگر از من
*