Sonntag, Januar 31, 2010

نگاه - محمد شریفی


در گلستان
به خارها خیره شدیم
و موسم گٌل گذشت.
*
از وبلاک روزگار لیلی
*
باخیش
گولوستاندا
تیکانلارا گؤز تیکدیک
و گولون واختی گئچدی

*

قیسسا سؤز - ملیحه عزیز پور

توفنگ لر ماهنی اوخویور ، قانلی قادالی ماهنی

تفنگ‌ها آواز می‌خوانند ، آوازی لبریز از خون و درد
*

دونیانین ایپی قیریق دیر ، دویونلن منه
*

Samstag, Januar 30, 2010

آجیغیم گلیر - سلیمان جعفری

آرمید آغاجینا قونموش سئرچه لرین سسی گلیر
گؤزلریمی قورخا - قورخا آچیرام
بو گونده آی لا اولدوزون قوناقلیغیندان
الی بوش قاییتمیشام
داها سئرچه لردن آجیغیم گلیر
هر گون سحر اوچوشلاریندان
یاشاییرسان دئیه چیغلیقدلاریندان
آجیغیم گلیر
*
بدم می آید
صدای گنجشکان نشسته بر درخت گلابی به گوشم می رسد
چشمانم را با احتیاط باز می کنم
امروز از مهمانی ماه و ستاره
دست خالی برگشتم
دیگر از گنجشکها بدم می آید
در حالی که می اندیشم
هر روز در پروازهای صبحگاهی شان
زنده ای
از فغان هایشان
بدم می آید
*

Sonntag, Januar 24, 2010

اولماز - ریاحی فر ، سید

چوخورا سو تؤکمه کیله
اؤزک اولماز ، اؤزک اولماز
چیرکین اؤزون بئزه سه ده
گؤیچک اولماز ، گؤیچک اولماز
*
دالغاسی اولماز هر سؤزون
قولاق ایشین گؤرمز گؤزون
کتان بویاسادا اؤزون
ایپک اولماز ، ایپک اولماز
*
آکبنده کیم دئییر میتیل؟
آت بالاسی کؤپک دئییل
کئچی یاشاسادا یوز ایل
شیشک اولماز شیشک اولماز
*
گؤرمه میش اولسادا پاشا
الدن توتسا چالار باشا
سفره سینده یار یولداشا
چؤرک اولماز ، چؤرک اولماز
*
دوز ایشی اومما ساپقیندان
خئییر کیم گؤروب آزغین دان
سید بو ائله ساتقین دان
کؤمک اولماز ، کؤمک اولماز
*
نمی شود
با آب ریختن به گودال
چشمه نمی شود ، چشمه نمی شود
زشت بزک هم بکند
زیبا نمی شود ، زیبا نمی شود
*
هر سخنی تاثیر مثبت ندارد
چشم کار گوش را انجام نمی دهد
کتان خود را هم رنگ کند
ابریشم نمی شود ، ابریشم نمی شود
*
به تازه چه کسی کهنه می گوید
کره اسب ، کره شتر نمی شود
بز صد سال هم عمر کند
بره نمی شود ، بره نمی شود
*
پاشا ندید بدید هم شود
از دستت بگیرد سرکوفتت می زند
سر سفره اش برای دوست و آشنا
نان پیدا نمی شود ، نان پیدا نمی شود
*
از آدم منحرف انتظار کار درست نداشته باش
چه کسی از گمراه خیر دیده
سید آدم خودفروش
کمکت نمی کند ، کمکت نمی کند
*

دورما گل - خسته قاسم

هر دقیقه م بیر ایل گئچیر نازلی یاریم دورما گل
کؤچوب گلسن بیزیم ائله وفاداریم دورما گل
مریض اولدوم قوهوم - قارداش آشینالار یاد اولدو
داغیلیبدیر خانیمانیم کلی واریم دورما گل
*
مجنون کیمی دیوانه یم من دوشموشم چؤللره
بولبول کیمی قفسده یم تامارزییام گوللره
آغلاماقدان گؤزوم یاشی دؤنوب جیحون سئللره
قویما حسرت باخیم اونا گولعذاریم دورما گل
*
زمانه دن گیلئییم وار گئتدی جاهی جلالیم
بیر گون مندن سوروشسالار تیکمه داش دی ماحالیم
اؤز آدیم دیر خسته قاسم پریشان دیر احوالیم
آمان وئره ر منه بؤیوک کردگاریم دورما گل
*
بیا
هر دقیقه ام سالی می گذرد یار نازنیم بیا
کوچ کن و به وطن ما بیا ، ای وفادارم بیا
بیمار شدم و دوست و آشنا بیگانه شدند
دار و ندارم خانمانم ویران شده بیا
*
دیوانه ام مثل مجنون آواره کوه و دشت
مثل بلبل در قفس در حسرت گلها
نگذار چشمانم در حسرت بمانند بیا
*
از زمانه گله دارم ، جاه و جلالم رفته
اگر از من بپرسند اهل تکمه داشم
اسمم « خسته قاسم » احوالم پریشان هست
پروردگار بزرگم امان می دهد بیا
*

Donnerstag, Januar 21, 2010

مشهدی عباد

مشهدی عباد ، قوللوقچو صنم ، گلناز خانیم
حسنو باغیندا گزه سن گولو ریجان دره سن
سن کیمی بیر گؤزلی باغین ایچینده گؤره سن
باخاسان گول یاناغینا اولاسان مست خمار
دئیه سن هئچ بئله بیر ایش اولاماز سن اؤله سن
قوجا کافتار سنه اون بئش یاش اولان قیز نه گرک
قورخموسان کی سن اخیردا باشیوا گله کلک
سنه یوز یاشلی دول آرواد یاراشار آی ده یه نک
اوزونو ایت ده گؤره نده یالاماز سن اؤله سن
گؤرو ره کی منه سن چوخ یئتیریرسن اؤزونو
قورخورام کی سن آخیردا ایتیره سن اژزونو

ایستییرسن بو سؤزوندن دئیه رم لاپ دوزونو
سن کیمی بیر قوجایا قیز یاراماز سن اؤله سن
من کیمی بیر قوجایا قیز یاراشار سیز اؤله سیز
*
ترجمه به فارسی

خوش است که در باغ حسن بگردی و گل و سنبل بچینی
زیبا روئی چون تو را در باغ ببینی
بر گونه همچون گلش بنگری و مست و خمار شوی

با خود بگوئی هیچ چنین کاری ممکن است ؟ الهی که بمیری
پیر کفتار برای تو دختر پانزده ساله چه واجب است
نمی ترسی از روزی که بر سر خودت بیاید؟
برازنده تو پیرزن بیوه صد ساله است ای چماق
رویت را سگ هم ببیند لیس نمی زند ، الهی که بمیری
می بینم که تو خیلی با من بدی
می ترسم آخر سر خودت را گم کنی

می خواهی من حرف حق را بگویم
بر پیرمردی چون تو دختر برازنده نیست ، الهی که بمیری
بر پیرمردی چون من دختر برازنده است ، شما بمیرید
*

Montag, Januar 18, 2010

ساری گلین - عروس موطلائی

ساری گلین به زبان ترکی آذربایجانی عروس زرد یا عروس موطلائی است. در افسانه ها آمده که عروس موطلائی یا همان ساری گلین دزدیده شده و ترانه ساری گلین در حسرتش سروده شده است. این ترانه بسیار زیبا و ماندگار است.
به نقل از ویکی پدیا -
*
ساچین اوجون هؤرمزلر
گولو سولو درمزلر
ساری گلین
بوسئودا نه سئودادیر ؟
سنی منه وئرمزلر
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
بو دره نین اوزونو
چوبان قایتار قوزونو
نة اوْلا بیر گون گؤرم
نازلی یاریمین اوزونو
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
عاشیق ایللر آیریسی
شانا تئللر آیریسی
آیریسی بیر گونونه دؤزمزدیم
اوْلدوم ایللر آیریسی
نئیلیم آمان ، آمان
ساری گلین
*
گیسو را نمی بافند
گل را غنچه نمی چینند
عروس موطلائی
این عشق چگونه عشقی است؟
که تو را من نمی دهند
چه کنم آخر ، چه کنم آخر
عروس موطلائی
از امتداد این دره
چوپان بره را برگردان
چه میشه اگر روزی ببینم
روی یار نازنینم را؟
چه کنم آخر ، چه کنم آخر
عروس موطلائی
عاشق هجزان کشیده سالها
شانه جدا شده از موها
یک روز هم نمی توانستم دوری را تحمل کنم
شدم هجران کشیده سالها
چه کنم آخر چه کنم آخر
عروس موطلائی
*
ترانه را در یوتیوب اینجا گوش کنید
*

Samstag, Januar 09, 2010

قیسسا سؤز - ساناز شهابی


1 - کئشکه دویولوردوم
آمان دیل یاراسیندان
*
مینی مال
کاش کتک می خوردم
امان از زخم زبان
*
2 - خان چوبان خان اولسایدی
ساراسیز قالاردی سئل لر
*
مینی مال
خان چوپان اگر خان بود
سیل بدون سارا می ماند
( خان چوپان اگر خان بود ، سیل سارا رو نمی برد )
*

Dienstag, Januar 05, 2010

گفتگو با چرخ خیاطی - عالم تاج قائم مقامی - ژاله


 راستی ای چرخ سینگر جادوئی ها می کنی
خود نداری جان و اعجاز مسیحا می کنی
سر نمی بینم ترا و اندیشه مغزی فکور
در تو می بینم که هر ساعت هویدا می کنی
دست من چالاک بود اندر خیاطت ای عجب
کان چه من با دست می کردم تو با پا می کنی
چون بجنبی با فلک در گردش آری قطب را
عقل را زین داوری مبهوت و شیدا می کنی
در دل خاموشت ای فولاد در هم رفته چیست ؟
کاین چنین بر میجهی از جای و غوغا می کنی
چون به دست افشانی افتی پای سنگین پربه راه
با هزاران ناز بار دوش دیبا می کنی
حقه ای در کار باشد حیلتی در پرده است
آنچه را در دیده ما آشکارا می کنی
افکنی هر دم هزاران بخیه را بر روی کار
لیک سر در زیر دارد آنچه بالا می کنی
حقه بازا ، درزیا ، جادوگرا ، معجز ورا
هر زمان لعلی دگر از پرده پیدا می کنی
مادران ما به ماهی می توانستند دوخت
جامه ای کان را تو در یک دم مهیا می کنی
دستها پر پینه می شد دیده تاری پشت خم
تا کنند آن که اش تو اکنون سهل و زیبا می کنی
راز کارت چیست آخر ای عجوزه ، گوژپشت؟
کانچه تن ها می کنند آنرا تو تنها می کنی
ای هنرور ، ای فرنگی ، راستی بدرود باش
کاین چنین خدمت به دنیا و اهل دنیا می کنی
جسم از تب خسته را با داروئی جان می دهی
چشم ظلمت بسته را با شیشه ای وا می کنی
گه چراغ برق سازی ، گه ترن ، گه تلگراف
گاه مومین لوله ای را نغمه پیما می کنی
عمر ما طی می شود در یک معما ساختن
تو به دست علم حل هر معما می کنی
شیخ ما دیروز را سرمایه امروز کرد
آن توئی کامروز خود را وقف فردا می کنی
او زند دم ای عمو اما ز دانش می زند
تو کنی فخر ای پسر اما به آبا می کنی
آخر ای فرزند رازی ، ای نبیره بوعلی
بینوا اجداد خود را از چه رسوا می کنی
در ره تقلید شیخ و خواجه با طبعی ضعیف
کوشش بی حاصل و تحصیل بی جا می کنی
خطه قفقاز را از کف به آسان می دهی
لیک در میدان دعوا شور و غوغا می کنی
گر شکست از رومیان را چون شکست از تازیان
با گرامی شوی من یکباره حاشا می کنی
در شکست مرد دانی جای هیچ انکار نیست
یا که آنرا نیز فتحی عبرت افزا می کنی
دست زور و دست دانش چیره سازد مرد را
ناتوان باشی که فریاد از توانا می کنی
فتح را با عزم و همت از شکست آری به دست
ور نه آه خویش را با ناله سودا می کنی
ژاله شب نزدیک شد برخیز و فکر وصله باش
بر کدامین مستمع باب شخن وا می کنی
حاکمی ، میری ، وزیری ، مملکت داری ؟ که ای ؟
کاین همه بحث از نظام ملک دارا می کنی ؟
رمز و راز ملک داری را شهان دانند و بس
ترک این افسانه ها را نمی کنی یا می کنی